تبليغاتX
نگاهم کن

نگاهم کن

!!وقتی حواسم نیست...نگاهم کن.!!

می دانی....!

تمام که می شود نگاه تو...کودکی را می مانم که تمام است آبنبات چوبی اش....

که از آن آبنبات خوشمزه و دلچسب...یک چوب کوچک مانده و دستانی که چسبی است و هنوز شیرین حضور موقت آبنبات...!

شیرینم !...تمام من شیرین است ...به حلاوت آب نبات های نگاه تو....!

نگاه هایی که کش دادنشان انگار برای تو شرم آور ترین حادثه ی ممکن بود...!

***************************************************************

یا حال تو خوب نیست....یا حال دلت...و یا حال دنیا....و از این سه حالت خارج نیست....

و چه قدر می نالی از این جبر...!

مرا چه می گویی که روز و شب...هر سه حالت را میزبانم...!

**************************************************************

رفقیت حالش بده....عاشق شده و تو اینو حالیته که داره از دست می ره طفل معصوم....

ولی خوب دیوونگی که شاخ و دم نداره که..!

چشمهاتو میبندی و میگی....منم ۱ روزی از دست رفتم....

اصلا باید از دست رفت تا رسید به اون جمله همیشگیه...::::دل به عشق بده...نه معشوق::::

خلاصه تو می فهمی که روز و شبم اگه اینو براش دیکته کنی...نمی فهمه...

پس ...اینکه از دست بره الزامیه...

پس ...آره...همون بهتر که تو چشاتو ببندی...تا اون یه ذره ها...فقط ...یه ذره از دست بره...!!

****************************************************************

خوشبخت به نظرم اون کسیه که می دونه چی می خواد از زندگی..!که می فهمه اینکه فرمول های

فشار و راه حل اثبات مسائل تشابه یادش می مونه یانه....اینکه بهش بگن آره تو می تونی یا نه اصلا

پودرش کنن... براش دغدغه نیست...!

خوش به حال کسی که یه ضمیر بی پدر مادر و گمنامی توی وجودش نیست که اجازه نده بشینه روی

تخت و بالشش رو بذاره پشتش و فروغ بخونه حتی برای بار هزارم  یه شعر تکراری رو..!!

خوشبخت اونیه که بقهمه دنیا مال خودش نیست...که بتونه در مقابل تک تک واکنش های دور از انتظار و

حتی فوق العاده مزخرفعادی به نظر برسه!

قابل توجه یاسمن خانم...خوشبخت اونیه که این همه خوش به حالش هضم نشده توی خاطرش سنگینی کنه اما وقتی کسی ازش پرسید دوست داری چی باشی؟جای کی باشی و چه تغییری کنی؟

نگه...مـــــــــــــــــــــــــــــــــــن عاشق خودمم...!!

مثلا عاشق چیه خودتی؟!!((((پودر می کنم خودمو..!!))))

****************************************************************

روز دیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگر....

روز های دیـــــــــــــــــــــــــــــــگر....

شاید....

دوباره قلم بدهند به این من شرم پوشیده....

شاید...

نوشتن بتواند خشکیده قلمی که منم...!!

======================================================

شاید دیر به روز شه نگاهم کن...اما شما نگاهش کنید همچنان....

خدایا چشم بر ندار ازم...!

و اینکه....

دعا کنیم برای هم ...لطفا...!!

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:52 توسط یاسمن| |

رازقی سلام...

بوی محبت...

سلام...نوشتنم می آید برای تو....برای تویی که دلواپسی هایت را دلم بد جور می خواهد...

سلام مادری...

یاد آور تمام بودن هایم...یاد آور تمام وجودم...یاد آور عمری که می رود...

چرا...چگونه حال....چیزی بر دلم چنگ می اندازد از خاطر تو؟

دلم برای خندیدن هایت تکه تکه می شود....

برای چشمهایی که ببیـــــــــــــــــندم....که دعوایم کند....که بشناسدم...

مادری...شب بو هایت کجاست؟

مادری دیگر آبگوشت نمی پزی؟ دیگر باغچه را کنار محبت هایت آب نمی دهی..؟

مادری اینها می گویند شاید دیگر نباشی...!! من ...کجای دنیا باری دیگر چون تویی بیابم؟

مادری اشک هایم را اگر بودی طوری محو می کردی از صورتم که خودم می ماندم و تو کنار آرامش..!!

کجا نوشتن می توانم؟ وقتی نمی گنجی در قلم؟

دیگر تابستان هایی که در ایوان روی پاهایت تکانم می دهی تا بخوام نمی آیند...؟

دیگر چروک دستانت را لمس کردن محال می شود به زودی...؟

پاک کن این حقیقت را...من ...تمام دارایی ام به نام چشمهای توست که حتی حالا نوری ندارد برای

دیدنم...

مادری دلم گرفته...من کنار تو کودک شدن می خواهم...

کنار تو که بهشت سزاوار توست...

مادری برایم از آن روزی بگو که موهایت سپبد شد...بگو برایم سختی کشیده ترین مادر دنیا اگر بناممت اغراق نیست...

مادرم....برایم عصبانی شو...مرا تنبیه کن...اذیتم کن...

بگذار باورم شود بلدی اینهارا...!!

مادری...این ها که آسوده می گویند بوی نبودن می دهی!چگونه زندگی شان می شود بعد از تو؟

مادری من تب دارم هنوز...تو که محال بود روزی تب داشته باشم و پیشانی ام دست هایت را لمس نکنت چرا حالا نمی آیی سراغم؟

عزیز....تنهایی شب بوهایت را دیده ای؟دانسته ای چه قدر عزیزی برایم...؟

عزیز از بدی چه کرده ای بر من که بعد از تو آرام باشم؟

عزیز من محرومم از دیدنت....از داشتنت ...از اینکه هر صبح لبخند مهربان تو صبحانه ام باشد و شامگاه برایم با نگاهت لالایی بخوانی...!!

مادرم....ناز نمی کنم برایت...قهر نمی کنم ...اصرار نمی کنم که حین آب دادن گلها آب بازی کنم....با تلفن خانه ات خاله بازی نمی کنم....و انبه های نرسیده را کال کال نمی خورم....مادری جانم  قول...قول می دهم آمپول های دکتر را بزنم و دواهایم را بخورم....قول میدهم وقتی تو حرف زدی برای کلماتی که اشتباه ادا می کنی ایراد نتراشم...مادری قول می دهم صدای تلوزیونت را با کنتزل کم کنم...قول می دهم با مجسمه های خانه ات عروسک بازی نکنم...قول می دهم به کتلت هایت ناخنک نزنم....قول می دهم مریض نشوم که غصه ات شود...مادری قول می دهم ...!فقط نگذار این ها حرفشان بنشیند به کرسی..!!

این هایی که دیدن تو را محروم کردن برای من و بقیه هایی مثل من که انگشت شمار ند حالا!!...این هایی که بازی شان گرفته با بزرگ زنی از جنس بهار...مادری...من ندارمت...نمی بینمت...اما...قدر تمام آن چیزهای که قابل رویت است احساس می شوی در من....

مادری این التماس است...خودت....خود خود خودت...با همان دستها...با همان چشمها که خوب می دید...با همان کلام ....با همان گام ها...بچرخان چرخ این خانه را....خود خودت....در حالی که نگاه مردی از تبار رفتن را از قاب عکس روی دیوار به تن کرده ای....

بلند شو مادری...کسی هست که نیمه شب برای تو بی تابی کند...کسی هنوز متلاطم توست....

جوان عشق من...جوان و سالم و سرو گونه باز هم زندگی کن....!!

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

۱-حالش خوب نیست...

۲- دلم تنگشه....

۳- دوستش دارم....

۴- دعا کنیم برای همه شون...همه ی بزرگهای این جنسی...

۵-موسيقي فعليــــــــــم تقديم به بانوي زيباي خودم....

۵- منم و فردا و چشمهای پفی و روز از نو روزی از نو....و یادم می رود زیر مشکلات که مادر بزرگی هم

هست....و امشبی که قلبم برای او رقصید و رقصید و رقصید...!!!

دعا کنــــــــــــیم برای هـــــــــــــــــــــم...لـــــطفا..٬!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 3:3 توسط یاسمن| |

حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال دلم به آن وسعت خوب است که پنجره را دوست دارم...

که شهر خوشبوی بهار پوشم را این روزها دوست دارم....

که همه چیز انگار زیباست...

همه چیز چشم نواز است...

و من...

در پس یاد گرفتن ها و تجربه هایم...رو به عاقل شدن می روم...

و ما حصل دیده هایم ...و خوانده هایم تنها این جمله است...

**شاید...در تمام این روزها...من...در ضمیرم...در جستجوی چیزی به نام عشق بوده ام...و نه کسی به نام تو**

حالا نیستی و من عاشقم...به قدری عاشق که وقتی پروانه ای بالش را تکان می دهد من عاشقانه ها

می سرایم..!!

زنبیل واژگانم می ترسم که خالی شود...!!و تنها مرا بس یک دو سه واژه که قدر باشند...که بفهمانند

تمامی برای من...!و اینجاست انتهای داستان من با تو...!این را قسم خورده ام برای من...!

*************************************************************

۱-واقعا امروز رو دوست داشتم ...شاید حتی خیلی بی دلیل...

۲- گاهی نگران می شم از دست دلم که بازی کردن با احساسات دیگرانو خوب بلده...ولی بعد به این نتیجه می رسم که چه قدر دلم ستودنیه و مدیون دلم می شم از اینکه وابسته شدن رو بلد نیست... عشق را هم...

۳-به نظرم بزرگترین لذت دنیا اینه که یه چیز خوب و بزرگی  رو نخوای ...یا اصلا بهش فکر نکنی...و خدا نطلبیده اونو بهت ببخشه...و بعد از داشتنش تازه به لذتش پی ببری...عین اینه که خدا وقتی حواست نیست عاشقانه نگاهت کنه...نمی دونم !! فکـــــــــــــــــــــر میکنم قبلا گفته بودم اینو ...نه؟

۴-**مخاطب خاص** :می دونم دلت تق و توق می زنه که نکنه باز دوباره همه چی شروع شه...می دونم ...منم همین حس رو دارم..حالا که زندگیم قراره بشه همونی که قبلا بود ...گاهی به بچگی مون خندم می گیره و گاهی برای احساساسی که اسمشو گذاشتیم عشق دلم تنگ می شه...ولی قراره که من نذارم تو اذیت شی دوباره و تو هم نذاری من اذیت شم...!

۵- دلم یه ۱۳ بدر می خواد اســــــــــــــــــــــاسی...!!ولی ...خوب دیگه...!فردام ۱۳ مون بدر میشه اما

کشکی کشکی..!!

۶-قول...!دیگه قول می دم دختر یخ همیشگی باشم و با نگاه های عاشق و منتظر و مشتاق و تحسین گردلم نسوزه و هوس نکنم عاشق باشم...اصل عاشقی مهمه نه معشوق..!بیاموز فرزندم..!

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن چرا نصف پر حرفیم توی این وبلاگ رو توی دنیای بیرونی ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!

همه دنیام ..لباسام..اتاقم..فکرم..دستام..چشمام ..موهام..حتی عطرم..قلمم ..و شهر مهربانم که تمام امولم همین هاست...بوی بهار گرفته...!!با این حال ...حال دلم می تونه بد باشه ؟

دعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کنیم برای هم...لـــــــــــــــــــــــــــطفا..!!

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 23:26 توسط یاسمن| |

مـــــــــــــــــــــن ...

آغــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز شوم...

کاش...میان سبزینه های بهاری...و لابه لای مهربان عواطفی که می بندم چشمهایم را اما هست باز....

کاش...

بهاری شوم...من نیز در میان تلاطم احساساتی که خوشه خوشه کاشته می شوند در من...

و بهار هم کاش...

درو کند مرا ...

از احساسات بی ربط و نا خوشایند...

و بپاشد در من ..

بذر آنچه نیک است از تبار احساساتی که می رسد به سرخی گونه ها...منتهی می شود به لبخندی از

ته دل...

مـــــــــــــــــــــن...

بهار را امســـــــــــــــــال...

با آرزو های بزرگ و عجـــــــــــــــــیب نمی خواهم...

من صــــــــــــــعود می خواهم اما نه به آن وسعت که مرا بنشاند روی صندلی های  توجه ..!

من خدا را می خواهم....

که نگاهم کند...

که اگر پیش بیاید این آرزوی همیشگی...

دوباره و دوباره...

تمام این دل مشغولی ها...دغدغه ها...آرزو هایم...سپییییییییییییییییییییییییییییید می شود..!

مـــــــــــن بهار را می خواهم....

هر آنگونه که باشد....

زرد...آبی...صورتی...سرخ...و یا حتی فیروزه ای...

من با خاکستری بهار نیز زنده می شوم...!!

مرا همین بس...

که حال و روزم زیباست...

و آرامش از آن لحظه های فعلی ام است....

 

                ((((((((((((((بهارتون سپییییییییییییییییییییییییییید)))))))))))))))

+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+

عیدتون مبارک بچه هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....

سال خوشگلی داشته باشید...

آروووووووووووم...عاشقانه...و سرشار از سلامتی.عشق و سر بلندی و البتـــــــــــ بدون در جا زدن...و پر از پیشرفتـــــــــــــ!

۹۱ هم اومد....!کاش سال خوبی باشه این عزیز کرده ی از راه رسیده مون......!

دعا کنیم برای هم......

 

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 10:30 توسط یاسمن| |

نگـــــــــــــــــــــــــــــاه می کنم به چشمانم در آیینه...

به قهوه ای براقش....

به عسلی درونش...

و به خط تیره ی دور قرنیه ام....

و به مژه هایم ...

که زیاد است و آشفته..

یاد تو می افتم چه قدر...

چشمهایت شبییییییییییییییییییییییه من بود...

با تمام این ویژگی ها...

و تنها با این تفاوت که عسلی چشمان تو بیشتر بود قهوه ای اش کمتر...

و من...

دلم تنگ می شود برای تو هر از گاهی

و اگر می سازم با دلتنگی...

علت این است که....

در لابه لای مژگانم...

و در میان چشمهایم

و در خلال نگاهـــــــــــــــــــــــــم

پیدا می شوی...!!

و چه قدر عزیز است حضور تو در گـــــــــــــــــــوشه ای از مــــــــن...!

ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+

بهار را ببین...!!!!!!!!!!!!

منتظرم بیاید تا شاید دست برقضا همراهش باشی...!!!

و گرنه ...

مرا چه کار با بهار و گل و شکوفه و روشنـــــــــــــــــــــــــــــــــــی..!!

همــــــــــــــــــــان پاییز از آن من باشد برای تمام دلم کافـــــــــــــــــــــــــــی ست..!

پاییزی که رنگ برگهایش مرا به یاد چشمهای آشفته ای می اندازد که دیگر نگران بی محلی های  مسافرش نیست...!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 21:44 توسط یاسمن| |

ســـــــــــــــــــــــــــــــــکوت..!

وراجی هایم اگر عالمی را می آزارد...!

تنها..!

چند سطر..

از احساسات ساییده شده ام...

 

خودم را...

چشمها را...

دلها را...

احساسات را...

و ..

هر آنچه جامه ی هستی پوشیده است...

فریب می دهم انگار..

خوب نیست حالم...

و بد هم نیست...

و زنده ام..

و بد نیست این...

خوب هم نیست...

آفتاب دارد شهرم این روزها...

و غلغله...

نرسیدن ها را می جوم...

هر بار و هر بار...

نرسیده اند به مرحله ی بلعیدن...

اما...

تا خرخره پرم از این ناکامی...

بد نیست حالم...اما...مزه مزه می کنم...تکرار را در دامن جوانی ام..!

کاش..

با چشمهایم...با کلامم...و با قلمم...کسی فریب نمی خورد...

و کاش..

بزرگ انگاشته نمی شدم...و مغرور...

کاش دلی از چشمانم نمی رنجید...و از زبانم...

گرچه ...هست رنجش  از برای بی تفاوتی چشمانم...و سکوت زبانم....

طاقت پیکره ام بیمار است...

و تحمل را جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر می دهد روزگار..!

حال من نه...اما...حال دنیا...خوب است امروز..!!

+++++++++++++++

چه قدر خوبه که آفتاب هست....

دعا کنیم برای هم....

لطفا....

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 13:56 توسط یاسمن| |

آسمان شهر بی ذوق من خلبازی اش گرفته...

گاهی می بارد ..آن چنان که گویی تمام باریدن های دنیا را بلعیده...!

و پس می دهد...!

در این خلبازی آسمان...

من و دلم و زندگی و خاطرات و مشغله و تمام اینها هم خلبازی مان می گیرد ...!

و محض تفریح ...

نه بیش..

کمی دل آرایی می کنیم و خانه تکانی...

و گاهی هم شبیه سازی...!!

نگران آینده می شوم...

نگران روزهایی که قرار است باشند...نگران چشمهایی که از آن من است...

نگران تیرگی های تار وجود تیره ای که تکه پاره است قلب تیر خورده اش...!!!

نگران تشبیه و استعاره ام...

و تمام قلمی که حالا ...

حس می کند...

مخاطب دارد باز...!

کسی دنبال من است ...

با چشمانش...

با نگاه خوشمزه ای که یادم می آورد شعرهای ملایم عاشقانه را...!

که آرام آرام ...در کنار من...و در کنار لحظاتی که من نیز دارم...و در کنار اوقاتم ...چشیده می شوند...!

نه این آسمان نیست که خلبازی اش گرفته...!

این برف نیست که بی قراری می کند ..

و این سرما نیست که قلقلکم می دهد..

متشنج است عشق این روزها...!

و فروغ هم اگر می بود اینجا...

دلش لــــــــــــــــــــــــــــــــــک می زد برای عشق...!!

و برای خاکستری های آرامش که فیروزه ای شوند..!

بازی می شوم ..

شطرنج شده ام...

منچ شده ام...

توپ قلقلی بابا شده ام که می دهد به کودکش...!

ملعبه ام من...!

و نه ملعبه ی کس..!

ملعبه ی تمام تمایلات فیروزه ای ام..!

و من...

من این بهانه را دوست دارم...

من این خلبازی را دوست دارم...

من سوژه یابی برای سپید های ناقصم  را دوست دارم...

من با انگشت نشان داده شدن را دوست دارم...

من نگاه مردمان را دوست دارم ...

من حسادت های عاشقانه را دوست دارم...

و تویی را که او نیستی... ونیست او... و هستی ....و تو هستیه تمام آنچه هست

در من می شوی...!

و من نشانه می رود عشق قلبم را ..!

و می خورد به سنگ تیر نگاهت...

و خوشم می آید که خوشت نیاید که بگیرم خوشی چشمانت را که خوشش آمده از چشمانم...!

و من سادیسم ندارم...!

من عقده ندارم...

و خرمایی موهایم را به سپیدی پیراهنم نسپرده ام که ذوق زده شود رویایت...!

و چشمهایم را خمار نکرده ام از برای  وجودی که  تویـــــــــــــــــــــــــــــی!

تو را فهمیدم با یک نگاه آهسته...!

لـــــــــــــــــــــــــــــــــوس کرده ای خودت را برای احساساتت...!

ور نه نمی آزردمت این چنین...!

تنهایی را بلد شده ام حالا...!

مهم نیست که حافظ می گویدم: بیکار و  شکم سیر...!

مهم تویی ...و حقی که از روزهای پیشین از من به گردن توست...!

و مهم شبی ست سپید که تو ...تو را فهمیدم...و تو فهم کوچکت را سپردی به

چشمانت و من..!

نیمچه زلزله ای را خواندم در نگاهت ...!

قسمت مرا تنهایی به هم بستری گرفته است عزیز دل...

و نرسیدن بغلم کرده ..جانم...

مراقب چشمهایت باش...!

اذیت می شوی از خنثایی نگاهم...

و من نیز..

بیشتر از تو...!

خلبازی من و نگاه مخرب تو...!می بندد دست آسمان را از پشت...!

سرنوشت اینجاست که سکوت می کند...!

-----------------------------------------------------------------------

سلام ..

احساسات برفی من...در آغوش آسمووونی که خودش هم نمی دونه چشه..!

و منم..

واقعا نمی دونم چی داره می آد سر اراده..و احساسم...

باز هم طولانی شد و آزار دهنده...

شرمندم هم لینکی...

روز های سردتون پر از تابستون...

دعا کنیم برا هم لطفا....

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 17:42 توسط یاسمن| |

ســـــــــــــــــــــــــــــــــلام...

هوس کردم به روز شه اینجا...

دلم تنگش شده بود....

ماه بی خودی بود این دی ماه...

هر چــــــــــــــــــی مصیبت و گرفتاری و درد و...بود..

خدا نازل کرد...

از یه طـــــــــــــــــــــرفم که امتحانات...

خلاصه دیگه ...نمی شد خوب بود...!

حس می کنم یـــــــــــــــــــــــــــه طوری باید از دل خودم درآرم..

زندگیم  بوی یه چیزی تو مایه های پیازداغ می ده..!

طعم سیب لهیــــــــــــــــــــده می ده دنیام...!

دارم چشم بسته راه می رم تو اتوبان...!عجیبه شاید اما..!

اتوبان منه این دنیا..!

و تمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم آدما و نگاههای عجق وجق شون..!

عین ماشین های بی رحم این اتوبان اند...!

حــــــــــــــــــد اقل ۱ سال زندگی بی دغدغه آرزومه...!

کاش یـــــــــــــــــــــــــــه سری چیزها نبودن...!

مثل..

شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــرس

تـــــــــــــــــــــــــفاوت

ســــــــــکوت

کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش...!!

یه چیزی به اسم مــــــــــــــــــــــــــــــــن وجود نداشت...!

کاش می شد هویتت رو شریک شی با یکی...!

البته اگه این طوری بود...!

دلــــــــــــــــــــــــــم نمی اومد خوبی هام رو شریک شم...!

فیروزه ای های وجودم مال من..!

و سرخابی هاش مال اوووووون...!

می دونی ..!

حس اینکه یکی تووووووووو یه عالم آدم بی رحم و آب زیرکاه و غیر قابل اعتماد و مشکوک و ترسناک ...

متفاوت باشه و معصوم...

و حتی اگه نباشه و تو... دلت الکی الکی مجبورت کنه که این طوری باورش کنی...!

یــــــــــــــــــــــه حس خوشمزه اس که...!اونقدر می خوری ازش تا رودل کنی..!

که من..!

خوردم و رودل کردم و نمیشه که بالا بیارم این احساس چرند و که خــــــــــــــــــــــــــــــــلاص...!

اینکه یه آدم یـــــــــــــــــــــــــــــــــــخ باشی و ته دلت احساس نگـــــــــــــــرانی و دوست داشتن و

عشـــــــق رو تجربه نکنی..و اصلا توووووووی فرم تو...توووووی روال معمووول تو...چیزی به اسم

احساسات نباشه...!

بعد یه دفعه ...یه طوری...ناخواسته...یـــــــــــــــــــــــهو....!

حس کنی همه این احساسات رو داری...!

دوهــــــــــــــــــــــــــوایی می شی خوب...!

آدمهای دور و برم...

قهوه ای ان...!

حس می کنم..

همه شون می خوان اذیتم کنن...!

دلم ...

دلم یه علفزار می خواد...

با علفهایی که بلند تر از قد خودم باشه...!

یا یه گندمزار خوشرنگ..!

با یه نسیم آرووووووم تابستونی...

و آفتابی که هم باشه ..هم نه...!

دلم می خواد بخوابم...!

بدون اینکه بعدش...مثل الآن سرم تـــــــــــــــــــیر بکشه از درد..!

هـــــــــــــــــــــــــــی تویی که دیگه نیگام نمیکنی...!دلم گرفته برات...

که مایییییم....اونایی که حس می کردی آدمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم..!

می سوزه دلم برای امنیت خاکستر شده ی دنیایی که دادی دست یه مشت بــــــــــی لیاقت...!

قلقلکم می ده غصه...!

هر روز یه عالم می خندم به خودم توووووووو آینه...

که باکم نیست که نیستی...

که من رو دیدی و اینجام و اینم...

نبینی منو...

دو روووووووووووووووووووووووووووز دیگه چیه تکلیف منی که عادت کرده به نگاهت؟

من...

باشی...

نباشی...

نگاهم کنی...

نکنی...

این دغدغه های بی نمک خاکستری باشن ...

نباشن...

 برسونی

نرسونی...

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن...!

عاشق این لطافت بی انکار تو در نهایت نهایت وجودم می مونم...!

========================================================

+خواستم که با زبون خودم بنویسم...یا اصلا ننویسم حرف بزنم...!!

پس غلط املایی نیست و دست نویس محاوره ایه...!

+خواستم یه خورده خودم باشم و یه ور دیگم...که ادبیاتش خط خطی شده...!

+دلم می خواد پیاده روی کنم توی نهایت نهایت نهایت شب..!توی خیابونی که تاریکیش قاطی بشه با

چراغهای نارنجی ...بدون اینکه کسی با نگاهش منو ببلعه..! کــــــــــــــــــه از محسنات پسر بودن حس

می کنم همینه که اگه آرزو کنم پسر باشم...واسه خاطر پیاده روی توووووووووو نصف شبه...!

+دلم آیس پک می خواد..!

+دلم موهای چتری و بلند تا زیر کمر بچگی هامو می خواد...!و گیسهایی که می رفت تووی جیب مانتوی

مدرسم و سوژه بود توی کلاس...!بلند شده ولی اونقدر نشه شاید هیچوقت...!

خیلی مزخرف گفتم که بذارید پای دلی که گرفته و ذهنی که امتحانات لگد مالش کردن...!

دوست دارم شما رو...

و جایی که برای تمنای نگاه اووووووووووووووووووون بهترین جاست....

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 20:55 توسط یاسمن| |

کاش روزی که می فهمی..!حیف و میل نشده باشد تمام این احساس..!

تو نا خواسته تمام وجودم را به نام زدی ..!

تو نمی دانی و روزی خواهی دانست که نباشی اگر سراسر نبودن می شوم..!

من..در این آلوده بازار ریا..!و در این روزگار بی انصاف..حس کردم..شاید تو را بشود خواست..بشود داشت..!

تو را به اندازه ی تمام انکار های عاشقانه..!و به اندازه ی تمام دروغهایم از زمان طلوع تو درمورد احساساتم دوست می دارم..!

اگر روزی نشود که بودنت را بسرایم..!تو را نخواهم بخشید..!

به معصومیت خاک خورده ام در کنجی از اتاقک حیا سوگند..!که تو را مقایسه کردن با دیگران نمی شود..!

من این خاله بازی های احساس با من را..با خود می کشم در راستای نفهمیدن این جاده ی نخواستنی..!و می دانم..!تو را قول گرفتن از تو در نهایت این بی تابی..!شیرین تر است برایم حتی از بودن توام با خستگی ات..!

فرصت می دهم..!به تو..!به من..!

و می مانم برای تو ...تا زمانی که او بگوید..!

و تو دخـــــــــــــــــــــول کنی به سپیدی یاس..!

و به مخمل احساساتی که از تعلقات توست..!

به راستی شاید این فرصت نیاز من و توست..!

فرصتی که در آن تو بزرگ شوی..!من قوی شوم..!تو بفهمی و من با هیزم غرورم برای کلبه ی مان آتش روشن کنم..!توســـــــــــــــــــــیر شوی از نقاب هوس !و من..!بدون هیچ تردیدی..با خاطری که نفسش می شود تو..و با دلی که لبریز می شود از تو بخواهمت..!

باشــــــــــــــــــــــــــد که بزرگ و معقول شدن احساستمان اجر تمام این تحمل باشد..!

مـــــــــــــــــــــــــــــرا بخواه...!مرا در آینده ی نا معلوممان بخواه..!

بخواه مرا که تمامــــــــــــــم تویــــــــــــی..!

و تمامت می شوم اگر نگاه ناتوانم را  با لبخند های نمکینت که هر دلی را به سرفه وا می دارد هم بستر کنی..!

و مرا ..و این جنون کودکانه را ...و تمام احساسات ضد و نقیضم را بسپاری به به احساس خوشرنگ مو های خرمایی ات..!و و مرا رها کنی در نگاههایی که برقشان از لابه لای جاروی بلند مژگانت .مرا می شکافد و عسلی چشمانت رنگ و طعم و جنس این کنکاش را به من می فهماند..!

چشـــــــــــــــــــــــم هایم را بسته ام..!

نه از برای نخواستنت این بار..!

بلکه از برای امتداد این احساس..!

و بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرای آینده ای که خدای هر دو مان زیر گوشم آهسته می گوید..!هـــــست..!

=======================

تو را قول گرفته ام از کسی که وعده نمی شکند...!در ازای تحملی که سهم من است این روزها..!

۲۵/۹/۹۰

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:43 توسط یاسمن| |

اعتراض ندارم....!

گله ندارم..!

شکوه ندارم..!

غصه ها را منکر می شوم در مقابلت..!

و ممنون تمام این نفسی هستم که مرا دادی..!

بزرگ شده ام..!

از همانجا که صدای بی رحم گام بر داشتن از روی برگ فرش دلم را شنیدم  و تنها اما..!

نفس کشیدم...!نفسی عمیق...! ونه آه..!

ونه غمزده شدم..!

نه ماتم پوش..!

و نه گریان..!

بزرگ می شوم کم کم از آنجا که تمام نگاهها را می شنوم ..!تن عجیبی دارند ..!

من اما...!عصبانی نمی شوم..!

بی اعتنایی ها می شوند صبحانه ام...!

قربان صدقه های دروغین عصرانه ام..!

و نگاههای ملتهب شام شامگاهم می شوند  !

و اما من....!به وعده های غذایی ام چاشنی شکایت نمی پاشم...!

بزرگم کردی..!

از آنجا که دیگر غصه هایم را نمی گویم..!و خراشهای دلم را گریه نمی کنم..! و تنفر هایم را عق نمی زنم..!

بزرگ شده ام حالا..!

از آنجا که احساسات دیگران را جمع می کنم و کلکسیون می زنم از احساسات عجیب و غریبی که دلم لمس میکند..!

بزرگ شده ام که دیگر لبهای دلم آویزان نمی شود و برای هر کسی بهانه نمی گیرد..!

که مجهول قضیه را قبل تر از اعتراف بو می کشم...!

می بینی..!

تو زیر بال و پرم را گرفتی و من بزرگ شده ام...!

و چه افتخاری سر تر از این؟

نگاههای دور و برم را خودت برایم دو جین کن...!

و اما نگاه خودت را...!

در یکی از اتاق های خلوت مخیله ام ..!با یکی ازافکار عاشقانه ام  تنها بگذار..!

عشق بازی افــــــــــــــکارم با نگاهت نهایت خوشیست...!

دلبری می کند مهربانی هایت از از تمام این تصور...!

تمام این تمامیت را از من بگیر اما عشقبازی نگاهت را از ذهن دلداده ام دریغ نکن..!

نگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاهم کن..!

طولانی و ماندگار...!

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 1:38 توسط یاسمن| |

Design By : Night Melody

AFTAB